زندگی میگذره با همه خاطراتش...
آخی...فکرشو بکنید...به گوشه وکنار دانشگاه که نگاه میکنم یاد تک تک خاطراتم با دوستام میفتم...یاد ترم یک... یه روزی تازه شروع کرده بودم...روز اول استاد منصوری و استاد عشگریان اومده بودن کلاس باهامون حرف میزدن... بچه ها رو نمیشناختم...اولین دوستم توی کلاس هاجر بود که تو اکیپ اصفهانیا بودو منم یه مدت با اصفهانیا میگشتم و بعدها ازشون فاصله گرفتم...هم اتاقیم هم همکلاسیم بود...لیلا...آخی...یادش بخیر نسیم اولین اوبین کسی بود که باهاش آشنا شده بودم...جامعه شناسی میخوند...دوسش داشتم...خبر که دارین پارسال آخرای خرداد بود که رفتیم جشن عروسیش...دوروز بعد امتحانا... نمیدونم باید چیکار کنم...چقدر دلم برای دوستام تنگ میشه...امروز لباس فارق التحصیلی پوشیدیم و کلی عکس انداختیم...اصل خوشی مال همین دوره لیسانسه...ارشد ودکترا همچین فکر نکنم حال بده... امروز روز آخر دانشگاه بود...یعنی روز آخری که میرفتم کلاس...یاد یکشنبه بخیر...گروه آلمانی به استاد شاهی معروفه...یکشنبه درس نداد...اولین باری بود که کلاس به گفتگو گذشت...استاد از خاطراتش گفت و بعد گریش گرفت وهمه بدون استثنا باهاش گریه کردن...البته من و دو سه نفر دیگه گریه نکردیم... اینم بگم یه کم فقط آب دماغم راه افتاد...هه... وقتی رفتم واسه استاد آب بیارم دیدم همه دماغا قرمز دوره چشا قرمز دستمال بدست به استاد دلداری میدن... یاد آخرین جلسه کلاس فرانسه با استاد خانیان بخیر...مثه همیشه دیر رفتم سر کلاس...همه بچه ها خندیدن... استاد گفت:خانم زینب پرتاخیر ترین دانشجوی کلاس من بود باورم نمیشه...انگار همین دیروز بود که مامان با گریه منو گذاشت اینجا و همراه داییم رفتن... من مونده بودم و یه دنیای بزرگ و شلوغ...یاد اتاق ۳۶۶-۹۸-۳۹واتاق امسالم۲۷۶ بخیر... میدونم دلم خیلی تنگ میشه...اما زندگی همینه...باید گذاشت و گذشت... حرف زیاد واسه گفتن دارم اما ...واقعا یادش بخیر...فردا میریم تو فرجه ها و اول تیر روز جشن فارق التحصیلیمون برگزار میشه...وبعد هم باید شال وکلاه کنم و برگردم خونه... واسه ارشد فکر کنم پدرم درآد... آخی جوانی هم بهاری بود که بگذشت... گفتم استمراری چون هنوزم در حال انجام... امشب شب جالبیه...البته از دردسرهاش که بگدریم داره خوش میگذره...من فردا و پس فردا امتحان دارم نبلوفرهم فردا سه تا امتحان داره...هه...دوتاش امتحان ورزشه جاتون خالی پنکه اتاقمون خرابه جرات نمی کنیم بریم بگیم بیان درستش کنن...آخه پارسال پنکه اتاقمونو بردن وتا خود تیر از گرما مردیم الانم در اتاق و باز گذاشتیم کولر توی کوریدور روشنه . دراتاق ما باز... کنار آشپزخونه هم هست اتاقمون...هرکی میاد و میره درموردش نظر میدیم...فحش میدیم...بهش میخندیم... خدا میدونه که چه کارایی میکنیم... الانم باید برم بدرسم...دلم نمیییییییییییییییییییییییییییییی خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد در میان ماه رویان، ماه روی من تویی... گر نترسم از خدا گویم خدای من تویی... مامان گلم خیلی دوست دارم...ثانیه ثانیه جوونیم فدای یک لبخند مهربونت... مامان نارنینم روزت مبارک...
پ.ن: ولادت حضرت زهرا مادر همه خوبیها...و روز همه مامانای خوب رو به شما ومامانای مهربونتون تبریک میگم...ایشالا سایشون بالا سر هممون باشه... پ.ن: شرمنده که با تاخیر آپ کردم ، این چند روزی کلا یا اینترنت مشکل داشت یا لپ تاپ من...بهر حال حلالم کنید... دوستای گلم بعضی مطالب طورین که اصلا نمیشه کسی بخونه و مجبورم که رمز دار بنویسمشون... این مطلب هم همینطوره...وچون وبلاگ من صرف جهت یادگاری دوران دانشجویی و ازاین جور چیزاس پیش پیش عذر منو بپذیرید... تنوری تر از این خاطره ای که دارم مینویسم خاطره ای هست؟ فکر نکنم باشه... اخه همین الان خاطره شده... هه...راستش من از این استادم در حد مرگ متنفرم... همشم تقصیر خودم بود که امشب این بلا سرم اومده... استاد از اول ترم گفته بود که یه تکست انتخاب کنیم . اون تکست البته به زبان آلمانی رو که باید ۶ صفحه باشه رو خلاصه کنیم...هرکی منو درک میکنه دمش گرم...اون خوب میدونه چه بابایی از آدم در میاد... من یه سری یه تکست خلاصه کردم و برای جناب استاد که کاش من حلواشو بخورم...میل کردم... جناب فرمودن کافی نیست ومنم افتادم تو امتحانا و بدبختیای خودم تا اینکه هفته پیش یه تکست دیگه سرچ کردم و به همت دوستان یه بلاهایی سرش آوردم و چهارشنبه شب برای استاد میل کردم... حالا چی کمتر از یک هفته فرصت داشتم واین وسط به واسطه دلتنگی مامی رفتم خونه و کلا بزنید زیر گریه... همه اینا یه طرف استاد رضایت نمیداد که زودتر تکست خلاصه شده بنده رو تایید کنه... دیشب لطف کرد و تایید کرد و فرمود که باید تا امشب قبل از ساعت ۱۲ براشون میل کنم وگرنه یک دقیقه دیرتر راه نداره وتکست رد میشه... حالا من تو کمتر از ۲۴ ساعت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...کمتر تر تر .... باید همه لغتای تکست رو در میاوردم با تمام اطلاعات مثه یه دیکشنری کامل تحویل جناب میدادم یعنی تایپ شده براشون میل کنم... کلاس ظهرمو که با خودش بود نرفتم...و ۱۰ ساعت تمام نشستم پای لپ تاب و هی نوشتم وهی جیغ و هی تو سر خودم زدم... بخدا مردم... الانم با جنازه هیچ فرقی ندارم... ولی خدارو شکر که تموم شد... دقیقا ساعت ۱۱:۳۰ میل به جناب سند شد... کسی حرفمو نمیفهمه...صدای کسیو دوست ندارم بشنوم... دلم میخواست با همه وجود گریه کنم...چقدر گریه های من زیاد شدن...! بعد از کلاس صبح همراه نوشین وزهرا رفتیم سلف و بعد آیتی...یه جای باحالیه پشت دانشکده داروسازی... باهام کلی حرفیدیم... محبت خونم حسابی کم شده...اصلا حوصله ندارم...چیزی خوشحالم نمیکنه...کسی درکم نمیکنه... شاید اینا تصورات من باشه...اما تو یه آتیشی میسوزم... دیگه خسته شدم...دلم میخواد نباشم... کلاس ظهر هم به هر زحمتی تموم شد...تند و تند بارون میبارید...منم سرمایی حسابی یخ زدم... نوشین گیر داده بود تو بارون قدم بزنیم...تا ایستگاه با هم رفتیم((من الهه زهرا نوشین)) حسابی هم خیس شدیم... جاتون خالی...اما دعا کنید زودتر تکلیف من روشن شه...خسته شدم ار این همه مشغولیت ذهنی و درگیری... برام دعا کنید... انگاری دارن بچه رو از مادرش جدا میکنن... ۷:۳۰ بود... یادم اومد که یادش بخیر دوسال پیش یه هم اتاقی داشتیم... ماه رمضون که من اعصابم از نخوردن بهم میریخت اون با آرامش روزشو میگرفت...وقت نماز که میرسید من غر میزدم که حوصله ندارم پاشم...اون مثه بچه آدم باآرامش به نمازش میرسید مثه آدم هم نماز میخوند... صبح که ابدا نماز صبح تو کارمون نبود بدون اینکه ساعت کوک کنه از جا پا میشد وگاهی هم صدام میکرد یا جو میگرفت پا میشدم یا میگفتم باشه مرسی و میخوابیدم... برای رفتن به مدرسه دمش گرم...۷:۳۰ راهی مدرسه میشد...منظورم از مدرسه همون دانشگاهه ها... فکر نکنین خاطره دوران دبیرستانه... من تازه ۱۰ مین مونده به۸ با کلی غر غر از جام بلند میشدم و بعد ۵-۶ تن فحش به استادا که چرا از خواب بیدارمون میکنن...بیدار میشدم و دمم گرم ۸ سر کلاس بودم... آخه یکی نبود بگه بچه تو که مجبوری پاشی بری دیگه اینهمه قر و فرت واسه چیه؟ حالا هم اتاقیم که اسمشم الهام بود...رشتش تربیت بدنی یا به قول خودمون بچه ها...ورزش میخوند... صبح پا میشد میرفت ورزش یعنی کلاس ورزش و بعدم باور کنین هر روز پرملات کلاس داشت و ظهر که میومد...نهار مبخورد و میرفت سر درسش...خیلی با برنامه کار میکرد...معدلشم بالای ۱۸بود... تا آخر سال حتی احمقانه ترین فحش رو هم از ما یاد نگرفت...هیچ حرکتی و هم از ما به ارث نبرد... آفرین به این دختر... ......................................... پ.ن: یاد بگیر ازش زینب که هیچی نشدی آخرش با اینهمه ادعا... پ.ن:راستی امروز سومین امتحانمم دادم...دوشنبه .سه شنبه.چهارشنبه...آخی پشت هم امتحان داشتم... پ.ن:بخاطر همین امتحانا مردم...آخه کسی که ابدا درس نمیخونه...مگه میتونه اینهمه زحمت بکشه؟ پ.ن:هه...اما خوب بود امتحانام...خوشحالم... سلام دوستان عزیزم...بعد مدتی اومدم آپ کنم...اخه این هفته سه تا امتحان دارم یکی از اون یکی بدتر... جاتون خالی همین امروز صبح کمتراز ۲ساعت پیش بعد یه گند اساسی یه سخت ترین امتحانم...زاه افتادم سمت خوابگاه مجاور نزد خانم ع مسوول خوابگاه خانوم خوشگلا... بهش گفتم خانم ع من همونیم که از سرویس دعای کمیل جا مونده بودم... هه...جریان ازین قرار بود که من دلم گرفته بود رفتم دعا...اونم برای اولین بار تو عمرم...البته میرفتم اما نه خیلی...تو دانشگاهم که معمولا ... حالا بماند... خلاصه بعد کلی توضیح منو مرغ یه پای خانم ع...فرمودن باید تعهد بدم ورفتیم پیش خانم ح... خانم ح منو میشناختن...گفت چی شده زینب خانم...منم باناراحتی غر زدم وازاونجایی که ایشون خیلی خانم مهربونی هستند گفت که برای خودشم همچین اتفاقی افتاده... وقتی متن تعهد رو مینوشتم زدم زیر خنده...آخه گفته بود...ازین به بعد قوانین ومقررات شرکت در همه مراسم مذهبی را رعایت میکنم... آخه من اولین بارم بود...خانم ح هم خندید ووقتی میرفتم گفت: آدم بخاطر همچین مسائلی مراسم مذهبی رو ترک نمیکنه... عید خیلی خوش گذشت...خوب بذارین خلاصه اخبارو بگم چون کلی اتفاق افتاد... قبل عید که رفتم آرایشگاه خالم کمکش کنم باا ون یکی خاله...خیلی حال داد اما بخدا بابامون دراومد... سال تحویل هم که از بازار برگشتیم خونه جنازه بودیم خوابیدیم... خوشجالی من از بابت دیدن دختر عمه هام بود که میومدن...آخ یادم رفته بود که بگم تو تعطیلات بین دونرم همراه مامان وبابا رفته بودیم مشهد خونه عمه ام... حالا دختر عمه هام اومده بودن...دوست کوچولوی من که تو همون سفر مشهد دیده بودمش هم اومده بود...زهرا...نوه عمه ام...عاشقشم...اولین بچه ای بود که اینقد باهم دوست شده بودیم خیلی زهرا خوشمزس هر چی بگم کم گفتم...حیف که خیلی نموندن... توعید رفتیم دریا ...با مامان وخاله کلی شیطونی مردیم وکلا اونجا رو گذاشتیم رو سرمون... روز ۱۲ عید تولد مامــــــــــــــــی جونم بود...رفتیم جنگل اووووووووووووووووووووه چقدر شیطونی وجیغ ودادو رقص.... روز ۱۳ هم بازم شبش رفتیم جنگل وادامه شیطونیا...وای که چه حال داد... روز ۱۴ همراه خالم دوتایی اومدیم تهرانو بعد نهار من راهی اصفهان شدم... چه عید خوبی بود...![]()
...
...
...
![]()
![]()

ادامه مطلب
![]()
![]()

اما من دیگه غلظ بکنم برم همچین مراسمی...
| Design By : Pars Skin |


























